آموزش هاي علمي هنري
آموزش هاي علمي هنري

۴ تا از خاطرات زنان ايراني از زايمان طبيعي در خانه و بيمارستان


كليپ آموزشي در مورد اينكه چرا زايمان طبيعي بهتر است؟

مطلبي براي مادران : ۶ ميوه بسيار مفيد كه بعد از زايمان براي سلامتتان بايد مصرف كنيد!

خاطره شماره۱:

خاطرات-زايمان

“روز يكشنبه ٢٩ فروردين بود .صبح از خواب بيدار شدم و خوب بودم .طبق معمول بلند شدم و صبحونه رو خوردم و اومدم روي تخت دراز كش لپ تاپ رو روشن كردم و شروع كردم به وبگردي كه ذلم شروع كرد به درد كردن . اهميت ندادم و حتي يك درصد هم احتمال نميدادم كه درد زايمان باشه .چون درد خفيفي بود و هم اينكه مداوم بود.

رفتم بهترين كودك و با بچه ها كمي صحبت كرديم .اون ظهر قرار بود بريم خونه مامان و خوش شانسي من اين بود كه من همون روز وقت چكاپ هفتگيم بود .و ميخواستم به دكتر بگم كه تاريخ سزارينم رو كه واسه جمعه داده بود بندازه جلو .چون واقعا خسته شده بودم.

رفتيم خونه مامان اون ظهر .دل درداي من ادامه داشت اما خيلي كم بود . حتي مامان هم شك نكرد كه اين ممكنه همون درد زايمان باشه ونهار رو ساعتاي ٢ خورديم .و من جگري رو كه مامان برام درست كرده بود خوردم .اما اون ظهر خوابم نبرد. ساعت ۴ با مامان و همسرم رفتيم دكتر اما همسرم كه جاي پارك گيرش نيومد همون جا موندو ما رفتيم توي مطب .تو اين فاصله دو سه بار درد دلم شديد شد و بعد باز كم . دكتر كه معاينه ام كرد گفت طبيعي دوست داري يا نه ؟و من كه حسابي ترسيده بودم گفتم نه سزارين ميخوام بشم .گفت انقباظات داره شروع ميشه كم كم برو امشب بيمارستان همين امشب سزارينت ميكنم.

شوك زده شذم .باورم نميشد .زنگ زدم به همسرم و بهش گفتم اونم براش غير منتظره بود. اومديم خونه و من وسايلمو كه اماده كرده بودم برداشتم و رفتيم بيمارستان با مامان . اما از شانس بد ما بيمارستان اون روز اتاق خصوصي خالي نداشت و ما به اجبار رفتيم به اتاق عمومي . كم كم خاله و دختر خاله ها … اومدن .كلي اتاق شلوغ شده بود و من توي شك بودم كه فقط چند ساعت ديگه دخترم رو بغل ميكنم.

ساعت ٩:٣٠ رفتم سمت اتاق عمل .در اتاق عمل با همسري و بقيه خدا حافطي كردم .بغض داشتم اما نميخواستم ناراحتشون كنم ميدونستم خودشون كلي نگرانند . انزيوكت و سوند رو وصل كردن و من اصلا دردشو احساس نكردم .به دكتر بيهوشي گفتم كه غدا خوردم و موضعي ميخوام بيهوش شم .پرده رو جلوي چشام كشيدن .امپول تزريق شد و من كم كم داغ شدم .اما از شدت ترس هي ميگفتم من پاهام حس دارنننننننننننننننننننن!!!! همون لحظه حال تهوع بهم دست داد و هر چي رو كه خورده بودم طهر بالا اوردم و بعد دكتر گفت خدا رو شكر كه موضعي بودي والا خيلي خطر ناك بود بيهوشي عمومي به خاطر حال تهوعت. دكتر هم ميگفت من كه كارت ندارم دارم ضد عفوني ميكنم .تا اينكه ديدم شكمو دارن فشار ميدن و يه لحظه بعد صداي دخترمو شنيدم باورم نميشد دختر من بود كه داشت گريه ميكرد …

عمل تموم شد و من توي ريكاوري تازه حس پاهام داشت برميگشت و درد امونم رو داشت ميبريد. اوردنم بيرون داد ميزدم از شدت درد و گريه ميكردم . همسرم هم بغض كرده بود و ميگفت به خاطر من تحمل كن … يادم نيست چند تا مسكن بهم زدن تا اروم تر شدم . و بعد اون دخترم بود كه توي بغلم بود و لباي كوچولوشو باز كرده بود و شبر ميخواست … و اين شروع يك عشق بود .عشقي كه داره روز به روز پر رنگ تر ميشه . خدايا شكرت… اريناي من ساعت ٩:۵٠ با وزن ٢٨۶٠ و قد ۵٠ و دور سر ٣۶ بدنيا اومد”


 خاطره شماره ۲:

خاطرات-زايمان۲

“من اولش ساعت ۳و نيم نصف شب يه ترشح خيلي چسبناكي ازم خارج شد كه من با مطالبي كه خونده بودم فهميدم دهانه رحمم ميخواد باز بشه صبح كه شد ميخواستم به شوهرم بگم فكر كنم زايمانم نزديكه كه ساعت۶ونيم كيسه آبم پاره شد البته آبريزش داشتم و به شكل يكهو نبود ولي ميدونستم كه كيسه آبه
دوروز هم از موعد اصلي زايمانم گذشته بود. خلاصه رفتم بيمارستان و از ساعت ۸ صبح بهم آمپول فشار زدن تا ساعت ۱۰ و نيم آب ازم ميرفت اولش دردها فاصله اش زياد بود و كم بود ولي رفته رفته زياد شد و فاصله اش كمتر از ساعت ۲ ونيم بهم گاز آنتونوكس دادن . من ماماي خصوصي گرفته بودم و خداييش واقعا كم نگذاشت خدا خير دنيا و آخرت بهش بده قبل از اينكه گاز بگذارم خود ماما وقتي دردم ميومد پايين كمرم رو محكم با روغن كنجد ماساژ ميداد. تا ده دقيقه اي خوب بود ولي دردم كه زياد شد ديگه نتونستم روي صندلي آروم بگيرم. و بهش گفتم نميتونم برام گاز بذار. گازه هم استفاده اش موقعي بود كه دردم ميومد بايد تند تند توش نفس ميكشيدم.
بعدش كه درد ميرفت حساااابي خمار ميشدم خود ماما همش بالا سرم بود و تكونم ميداد ميگفت نخواب. عجيبه كه اونروز چقدر خواااااااااابم ميومد ولي دردها نميگذاشت برم توي حال خودم تا ميومد خماري بره درد بعدي ميومد. خلاصه ساعت ۳ شد ماما گفت ۹ سانت باز شده وديگه نميتونم بهت گاز بدم چون بايد حس داشته باشي. از اينجا بود كه دردها گفتند خودتو بگيررررررررررررررررررررررررررررررر. ولي ديگه ناي زور زدن نداشتم. ماما ميگفت زور بزن زور بزن زور بزن سرش داره مياد
ولي يكدفعه نفسم ميبريد و ول ميكردم اونهم ميگفت سرش رفت عقب هروقت دردت اومد جيغ نزن فقط زوربزن. خلاصه تا ساعت ۳و نيم سر تخت اتاق درد بودم و بعدش رفتم اتاق زايمان اونجا بهم اكسيژن وصل كردن تا نفسم بياد سرجاش. اونجا سر ماما داد زدم گفتم سزارييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييينم كن
و اون گفت بچه ات داره خفه ميشه زووووووووووور بزن
بخدا نميدونم از كجا برام توان اومد كه يكدفعه هرچقدر ميتونستم زور زدم و داد زدم. واحساس كردم يه توپه ميخواد ازم بياد بيرون ولگنم تا جايي كه جا داره باز شده
سرش كه اومد بيرون ماما كشيدش بيرون و يكهو احساس كردم شكمم كامل رفت تو منهم انگار آدم نديده ها فقط دنبال بچم ميگشتم كه ديدمش روبروم دست ماما است كه اونهم يه جيغ خوشكلي زد كه انگار زندگي رو بهم برگردوندن و از مرگ برگشته بودم و خلاصه ساعت ۱۵ و ۵۰ دقيقه زايمان كردم وبعدش بخيه خوردم كه انقدر خوشحال بودم اصلا نفهميدم كي تموم شد.
خيلي درد داشت ولي لحظه اي كه جيغ بچه ام رو شنيدم و بعدش گذاشتنش روي شكمم با چشمهاي سياه و قشنگش تا صدامو شنيد ساكت شد و آروم گرفت منهم هي بهش ميگفتم سلاااام يحيي مامانييييييييي و زدم زير گريهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
دانشجوها گفتند چرا گريه ميكني نگاهش كن چه خوشكله گفتم ۳ ساله منتظرشم بعد از دوتا سقط خدا دادش بهم
ديگه هيچي حاليم نبود انگار روي ابرها بودم
وقتي از تخت زايمان اومدم پايين انگار نه انگار اين من بودم كه زايشگاه رو گذاشته بودم روي سرم
بهم گفتند تا اتاق مراقبت ببريمت بشين روي ويلچر منهم از ذوق ديدن بچم بهشون گفتم نه خودم ميرم اصلا ميخواين بدوم!!!!
زايمان طبيعي بزرررررررررررررررگترين خوبيش همينه

در ضمن روزهاي بعد از زايمان انقدر ترك هاي پوستي رو شكم خارش ميگيره و منهم عقده دلم كه چندماه نميتونستم محكم بخارونمش رو روش خالي ميكنم در صورتي كه اگر سزارين بودم كه نميشد. و از همه شيرينترلحظه شيرخوردنش بود كه هنوز كه هنوزه باورم نميشه. در ضمن بخاطر بخيه هام تا حالا دارم سوپ مرغ يا سوپ گوشت يا ماهي سرخ كرده با كمي نون ميخورم كه تا حالاش ۱۰ كيلو كم كردم و حتي از قبل هم لاغرتر شدم و خداروشكر مشكلي ندارم
واقعا زايمان طبيعي يه چيز ديگه است و الان ميفهمم كه خدا چه نعمت بزرگي بهم داد و زايمان رو از سرم گذروند و كمكم كرد كه بعدش بتونم به زندگيم ادامه بدم و منو ني نيم سالميم.”


خاطره شماره ۳:

خاطرات-زايمان۱

“از شب ۵ شنبه تا صبح درد داشتم، يه درد مداوم كه توي پاهام و زير دلم بود و وقتي راه ميرفتم آروم مي شد وقتي مي خوابيدم دوباره شروع ميشد، صبح جمعه كه شوهرم بيدار شد، بهش گفتم درد دارم يه كم صبر كرديم ولي آروم نشد.
رفتيم بيمارستان، تا رسيديم اونجا دردام خوب شد و وقتي معاينه ام كردند گفتند خبري نيست و درد كاذب بوده، ما هم با خيال راحت رفتيم بيرون ناهارمونو خورديمو اومديم خونه.
صبح شنبه كه شوهرم داشت مي رفت سر كار دوباره دردام شروع شد گفتم بازم سركاريه و چيزي نيست، بهمين خاطر به اونم چيزي نگفتمو رفت منم رفتم حمام گفتم آب داغ خوبش ميكنه ولي اينبار فرق مي كرد، دردا ميومد و مي رفت برعكس روز قبل كه دردها مداوم بود، و با حركت من خوب نمي شد، توي كمرم بود و ازاونجا ميومد و ميرسير زير دلم و تموم مي شد.
ااز حمام اومدم بيرون موهامو سشوار زدم و كيسه آبگرم درست كردم و خوابيدم ولي هرچي ميگذشت دردا شديدتر مي شد، زمانشو گرفتم ديدم دقيقا هر ۵ دقيقه يه بار شروع ميشه، البته بعضي وقتا يه دقيقه هم اينور اونور ميشد، ساعت ۱۰ ديگه دردا شديد شده بود و زنگ زدم به شوهرم اونم نيمساعته خودشو رسوند، ارايش كردمو به مامانم اينا زنگ زدم گفتم ما مي ريم اگه خبري بود زنگ مي زنيم كه بياين.
وقتي رسيديم دم بيمارستان مامانم دم در ايستاده بود از شوهرم خداحافظي كردم و يه كم هم گريه ام گرفته بود، رفتيم تو معاينه كردند و گفتن دهانه رحم ۲ سانت باز شده لباسامو عوض كردنو فرستادنم توي بخش زايشگاه با مامانم اينا هم خداحافظي كرمو تك و تنها و با چشم گريون رفتم تو.
دردام خيلي شديد شده بود و هر بار كه مي يومد ديگه به خودم مي پبيچيدمو مي ناليدم، خوابوندنم روي تخت .
ترسيده بودم و مي گفتم نكنه اشتباه كرده باشمو نتونم دردشو تحمل كنم، ترسم وقتي به اوج رسيد كه مرتب يكي ميومد معاينه ام ميكردو بلافاصله بعدش بهم مي گفت دكترت مي دونه بچه ات درشته؟!!!
دكتر منم كه تا روز آخر ميگفت تو شكمت گول زنكه و بچه ات ريزه!
دردام كه شديدتر شد ترس همه وجودمو گرفته بود ميگفتم دكترمو مي خوام ببينم بگيد بياد پيشم ولي كسي بهم محل نمي داد و كار خودشونو ميكردن، تنها كاري كه خيلي خوب بلد بودن معاينه كردن بود كه با زياد شدن دردام ديگه درد اون غير قابل تحمل شده بود، هنوز هم اميوار بودمو هر چي دردام بيشتر مي شد يه كم ته دلم خوشحال مي شدم كه دارم به لحظه زايمان نزديكتر ميشم، ولي وقتي بعد از دو ساعت و نيم پرستار معاينه ام كردو گفت دهانه رحم همون دو سانته ديگه خودمو باختم، بخصوص كه مدام هم مي شنيدم كه مي گفتن بچه درشته.
ديگه دردا طوري شده بود كه وقتي ميومد سراغم مثل اين بود كه يه جريان برق از توي استخونهام رد بشه و بره، من با تمام وجودم داد ميزدم و وقتي دردم آروم ميشد به چرستارا التماس ميكردم يه كاري كنن دردام كم بشه ولي هيچ كاري نمي كردن و ميگفتن بايد حداقل دهانه رحمت ۴ سانت باز بشه ولي من داشتم مي مردم دو ساعت ديگه هم گذشت و دهانه رحم فقط يك سانت باز شده بود، ديگه نمي تونستم، مي گفتم دارم مي ميميرم، ولي كسي كاري نميكرد، نه از دكترم خبري بود نه از مسكن و گاز كه دكترم بهم گفته بود.
فقط معاينه پشت معاينه يك ساعت و نيم ديگه گذشت و من هر بار احساس مي كردم اگه اينبار درد بياد سراغم قطعا مي ميرم ولي درد هم ميومد و مي رفت و من بازم زنده بودم، يه لحظه با خودم گفتم بلند ميشمو مي رم بيرون و خودمو ميرسونم به مامانم اينا و ميگم دكترمو پيدا كنن، همون موقع يه پرستار اومد سراغم درست لحظه اي كه درد هم اومد سراغم و با اصرار مي خواست همون موقع منو معاينه كنه ميگفتم صبر كن ولي اونم كار خودشو ميكرد ديگه داشتم ديوانه مي شدم نمي دونستم درد زايمانو تحمل كنم يا درد معاينه رو تازه يادمه پرستاره مي گفت خانم اصلا همكاري نميكنيا.
ديگه التماسام به ضجه زدن تبديل شده بود، يادمه مانتوي يه پرستارو محكم گرفته بودمو ول نميكردم و ازش مي خواستم دكترمو بياره، از اين مي ترسيدم كه دكترم آخرين لحظه بياد و بگه بايد سزارين بشه.
تازه دهانه رحمم ۴ سانت شده بود، بهم گاز دادن تنفس كنم با تمام وجودم نفس ميكشيدم ولي هيچ تاثيري نداشت.
احساس مي كردم شكمم داره پاره ميشه و فرياد ميزدم شكمم داره مي تركه، تا اينكه يه پرستار اومد و گفت بايد كيسه آبتو پاره كنم، و بعد هم همون معاينه لعنتي كه اينبار ديدم يه آب داغي داره ميريزه روي پاهام، داغي آب يه كم دردمو كم كرد، و احساس اينكه شكمم داره پاره ميشه هم كمتر شد.
همون موقع ديدم دورم شلوغ شد و يه اصطلاحات پزشكي هي تكرار ميشد و به هم ميگفتن، منم كه ترسيده بودم هي ميگفتم چيه چي شده؟
يكي از پرستارا گفت ميخوايم ببريمت اتاق عمل الان هم دكترت مياد ديگه راحت باش.
ظاهرا دخترم توي آبش مدفوع كرده بود و مي گفتن بايد زودتر بيارنش بيرون.
وقتي بردنم اتاق عمل عين معتادا به خودم مي پيچيدم، بيمارستانو گذاشته بودم روي سرم و به زمين و زمون بد و بيراه ميگفتم.
دكتر بيهوشي اومد سراغمو يه سري سوال پرسيد ديگه نمي تونستم تحمل كنم و يادمه بجاي اينكه جوابشو بدم، داد ميزدمو مي گفتم واي بحالت يه بار ديگه دردم بگيره و من به هوش باشم.
وقتي دكترم اومد ديگه نا نداشتم و فقط بهش گفتم منو كشتييييييييييييييييي.
از نخاع بي حسم كردن، انقدر درد داشتم كه اونو اصلا حس نكردم و فقط التماس ميكردم منو بيهوش كن، و بعد يهو همه چي آروم شد، ديگه پاهامو احساس نميكردم يه پرده سبز كشيدن جلوم و يه دقيقه بعد صداي دخترمو شنيدم.
دكترم همينطور كه داشت كارشو ميكرد ميگفت منكه باهات قهرم و به پرستارا ميگفت دخترشو نشون نديدن بهش.
من كه ديگه فقط حواسم به دخترم بود و داشتم گريه مي كردم، مي ديدمش از دور يه پرستار داشت تميزش ميكردو بند نافشو درست ميكرد و اونم يه بند گريه مي كرد.
دكتر بيهوشي مي گفت دخترشم مثل خودش كوليه ، مادر و دختر بهم مياين.
پرستار كارش تموم شدو آوردش پيشم، لپشو چسبوند به صورتم، خيلي دوستش داشتم ولي با اون چيزي كه تصور كرده بودم خيلي فرق داشت، گفت اينجا سرده بايد ببريمش.
چند دقيقه بعد منم بردن بيرون اتاق عمل يه كم اونجا بودمو بعد هم بردنم بيرون، اولين كسي كه ديدم شوهرم بود، تا به حال صورتشو اينقدر ذوق زده نديده بودم، با يه خوشحالي عجيبي بهم گفت دخترمون خيلي خوشگله دستت درد نكنه دختر به اين خوشگلي برامون آوردي.
منكه داشتم فقط گريه ميكردم و نمي تونستم حرف بزنم ولي از خوشحالي اون همه اتفاق هايي كه افتاده بود فراموش كردم، خيلي زود دخترمو آوردن و شيرينترين اتفاق زندگيم افتاد، لحظه اي د كه مي خواستم بهش شير بدم”


همچنين بخوانيد : آموزش بهترين راههاي كاهش وزن و لاغري مادران در دوران شيردهي

خاطره شماره ۴:

خاطرات-زايمان۳

“سلام ماماناي عزيز
منم ميخوام خاطره زايمانمو بنويسم
هنوز ۱۲ روز به تاريخ زايمانم مونده بود كه تازه خانوم دكتر گفت بچه بالاست و بايد پياده روي كني (حالا تا اون موقع چرا نگفته بود خدا مي دونه منكه نمي دونستم بچه خيلي بالاست و توي لگن نيومده اون بايد معاينه مي كرد مي گفت ) خلاصه منم تصميم گرفتم هر روز صبح تنهايي و شب با شوهري برم پياده روي ولي شوهرم گفت خودم هرشب ميبرمت تنها نرو. خلاصه شب اول پياده روي كه گذشت شب دوم توي مسير يه جا به شوهرم گفتم خيلي خسته شدم چند دقيقه بشينم …
نشستم ولي ديگه وقتي بلند شدم نمي تونستم راه برم درد خيلي بدي توي كمرو لگن مي پيچيد.هرطور بود خودمو خونه رسوندم ديدم خيلي كم خونريزي دارم به مامانم كه زنگيدم گفت اگه شديد شد حتما برو ولي اينطور كم اشكالي نداره نشون دهنده اينه كه زايمانت توي همين يكي دو روز آينده است ، مامانم ظاهرا موقع همه زايمانش همين طوري ميشده و تجربه داشت.
منم رفتم دوش گرفتمو دراز كشيدم كه بخوابم شوهرم كه ديد درد دارم گفت هر وقت خودت صلاح دونستي بيدارم كن بريم بيمارستان. تا ۴ صبح بيدار بودمو از درد به خودم پيچيدم گفتم شايد پياده روي به من فشار آورده!
خلاصه ۴ صبح دردم شبيه همون دردي شد كه همه تعريف مي كردن برام ، يعني يه لحظه درد داشتم باز قطع ميشد دوباره شروع مي شد و …. فهميدم يه خبرايي هست بلند شدم دو ركعت نماز خوندمو چند آيه قرآنو كلي دعا براي همه مامانا و ني ني هاشون و رفتم دراز كشيدم تا ساعت ۶ صبح.شوهرمو بيدار كردم و به مامانم هم زنگيدم رفتيم باهم بيمارستان . ماماي زايشگاه گفت زايمانت شروع شده ولي هنوز يك سانت دهانه رحمت باز شده بچتم خيلي بالاست تا مي توني پياده روي كن بري خونه راحت تري چون بچه اولته به اين زودي دهانه رحمت باز نميه.
رفتم خونه ولي با اون بي خوابي ديشبو بي اشتهايي كي مي تونست راه بره.من كل ۹ ماهمو ويار شديد داشتم به زور قرص مي تونستم اين آخريا چيزي بخورم ولي اونروز با وجود خوردن قرص هرچي ميخوردم گلاب به روتون… حتي تا آخرين لحظه تولد بچم من اسيد معدمو بالا مياوردم ، معدم خالي بود همون اسيد معده هم نميموند.
خلاصه تا۱۱ ظهر خونه بودم ديگه دردم شديد شده بود زنگ زدم به مامايي كه از فاميلمون بود گفت شيفت عصره گفت اگه حالت خوب نيس برو بيمارستان به همكارام سفارشتو مي كنم. وقتي رفتم بستري شدم ولي هنوز دهانه رحمم ۳ سانت باز شده بود.يه ماما اومد كيسه آبمو پاره كرد گفت بچه ت مدفوع كرده بايد پزشكت بياد ببينه شايد مجبور به سزارين بشيم خانوم دكتر كه اومد گفت نه نيازي نيست فقط مراقب ضربان قلب بچه باشين اگه ضعيف شد سريع بيارينش اتاق عمل.
خلاصه تا ۳:۴۵ درد كشيدم آخرياش ديگه توي عالمي بين اين دنيا و اون دنيا بودم درد كه شروع مي شد داد ميزدم تموم ميشد نميدونم والا خوابم ميبرد يا بيهوش ميشدم . تا اينكه مي گفتن دهانه رحمت باز شده فقط بايد زور بزني وقتي كه انقباض داري، تا بچه بياد پايين وقتي انقباض نداري زور نزني كه دهانه رحمت ورم ميكنه.
اينطور كه ماما مي گفت زودتر از اون چيزي كه فكرشو مي كرد زايمان كردم. ولي واييييييييي نمي دونين تا بچم اومد بيرون تموم دردام تموم شد! بند نافشو بريدن يكم تميزش كردن گذاشتنش روي شيكمم جالبه اول گريه مي كرد ولي روي شكمم آروم آروم بود يعني يكي از بهشتي ترين لحظه هاي عمر آدم اين لحظه است منكه تا چند دقيقه قبلش بين مرگو زندگي دستو پا ميزدم الان با لبخند دستاي كوچولوشو ناز مي كردم .
بعد بردن تميزش كردنو لباس تنش كرد گفتن آغوز بعد از زايمان بهترين آغوز بده بخوره منم بهش دادم خوردو خوابيد منم با اجازتون همون تو اتاق زايمان خوابيدم تا يه ساعت بعد كه بيدارمون كردن كه منتقل به بخش بشيم دوتاييمون يه خواب عالي كرديم.
آرزو مي كنم خدا به همه مامانا و ني ني هاي گلشون سلامتي بده.خدايا صدهزار مرتبه شكرت…”

شما هم مي توانيد خاطرات خود را از اين روز زيباي زندگي خود در بخش نظرات همين پست به اشتراك بگذاريد.

ادامهـ مطلبـ
| ۱۱ دى ۱۳۹۷ | ۰۲:۰۱:۳۱ | رامين
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

آخرین مطالب ارسالی

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان